ساختمانهای سیمانی بلند .برجهای سر به فلک کشیده .نمای آهنی زندگی . نمای زندگی آهنی
آی آی پدر بزرگ ! دیگر دنیا عوض شده دیگر آن خانه های قدیمی نیستند که پر از شادی بود
و آن حوض های پر از ماهی ......
دیگر آن عشقها مردند
چه صفایی داشت آن روزها قهر کردنهای الکی اما عشقهای واقعی واقعی . اشکهای الکی اما عشقهای حقیقی !
پدر بزرگ! دلم خیلی تنگ ست .دلم خیلی گرفته ست .
دلم برای تمام آن روزها تنگ ست برای بازی قایم باشک و آن چشم گذاشتنهای شیطنت آمیز ...
دلم می خواهد به دوران کودکی ام برگردم به همان روزهایی که عشقها آنقدر ساده بودند که کسی
از آنها نمی ترسید به همان روزهایی که همه دور کرسی می نشستیم و تو برایمان از خاطرات
جوانی ات می گفتی از آن روزهایی که به خواستگاری مادر بزرگ رفته بودی از آن روزهایی که عاشقش
شدی و می گفتی که چگونه برای گرفتن عکس یادگاری دو نفره از خانه فرار کردید
از آن خاطرات شیرین و قشنگت که آخرش همیشه از خواب می پریدی و ما مات و حیران تازه
می فهمیدیم که چه کلاهی سرمان رفته . دلم برای تمام آن روزهای خوب تنگ شده ست !
حالا دیگر کسی معنی عشق را نمی داند و طعم بوسه های دزدکی را ...
همه چیز آهن است و آهن !
پدر بزرگ دلم می خواهد بمیرم . کاش می فهمیدی که هرگز به آرامش نخواهم رسید
و طعم خوشبختی را نمی چشم
کاش فردای به دنیا آمدنم می مردم
نه!
کاش اصلآ به دنیا نمی آمدم
قلبم درد می کند
نه!
قلبم درد می کشد
کاش فردا بمیرم !....