تبليغاتX
حریم قلب کوچک من!

 

دریغا !

از سوختنم

دود اندکی بر نمی خیزد

تا هشدار قبیله ام شود

لبخند پيشكش

هر آنچه که مرا می رقصاند

تا شعر از غم بگیرم و

دانش از جهالتم

ابر بغض آلودم

با هرزگی با د

مي پوسم و مي نوشم با هرزگي عشق

+ نوشته شده در 2008/7/19ساعت 0:48 توسط بانوی سربی

 

در حسرت دیدارت

فقط خدا آگاه است که چقدر گریسته ام

و فقط پنجره می داند

تعداد کنار رفتن پرده را

برای دیدن تو

با آنکه می دانم نمی آیی !!!....

+ نوشته شده در 2008/7/9ساعت 18:11 توسط بانوی سربی |

چقدر می ترسم ...

از همه چیز . از همه کس ...

دیگر دلم نمی خواهد بگویم دوستت دارم را . باور کن !

و مثل کودکی هایم پشت این کلمات پنهان شده ام

کلماتی که هیچوقت نمی فهمند مرا

و نمی توانند بگویند که چقدر خسته ام

- از همه چیز . از همه کس ...

بازیِ بی خودی ست زندگی !

و من مثل بازی کودکی هایم . همیشه یا باخته ام یا سوخته ام

و خدا شاید چیزی را فراموش کرده باشد

- شبیه من !

- شبیه عشق !

- شبیه درد !

 

نفرین به این کلمات که درد مرا فریاد نمی زنند

- و فریاد من که دیگر شهری را نمی لرزاند ...

نفرین به من

نفرین به تو

نفرین به هر چه عشق و عشق ...

دیگر چیزی نمانده

جز

 بغضی که باران نمی شود !!!...

+ نوشته شده در 2008/5/10ساعت 22:58 توسط بانوی سربی |

ساختمانهای سیمانی بلند .برجهای سر به فلک کشیده .نمای آهنی زندگی . نمای زندگی آهنی

آی آی پدر بزرگ ! دیگر دنیا عوض شده دیگر آن خانه های قدیمی نیستند که پر از شادی بود

و آن حوض های پر از ماهی ......

دیگر آن عشقها مردند

چه صفایی داشت آن روزها قهر کردنهای الکی اما عشقهای واقعی واقعی . اشکهای الکی اما عشقهای حقیقی !

پدر بزرگ! دلم خیلی تنگ ست .دلم خیلی گرفته ست .

دلم برای تمام آن روزها تنگ ست برای بازی قایم باشک و آن چشم گذاشتنهای شیطنت آمیز ...

دلم می خواهد به دوران کودکی ام برگردم  به همان روزهایی که عشقها آنقدر ساده بودند که کسی

از آنها نمی ترسید به همان روزهایی که همه دور کرسی می نشستیم و  تو برایمان از خاطرات

جوانی ات می گفتی از آن روزهایی که به خواستگاری مادر بزرگ رفته بودی از آن روزهایی که عاشقش

شدی  و می گفتی که چگونه برای گرفتن عکس یادگاری دو نفره از خانه فرار کردید

از آن خاطرات شیرین و قشنگت که آخرش همیشه از خواب می پریدی و ما مات و حیران تازه

می فهمیدیم که چه کلاهی سرمان رفته . دلم برای تمام آن روزهای خوب تنگ شده ست !

حالا دیگر کسی معنی عشق را نمی داند و طعم بوسه های دزدکی را ...

همه چیز آهن است و آهن !

پدر بزرگ دلم می خواهد بمیرم . کاش می فهمیدی که هرگز به آرامش نخواهم رسید

و طعم خوشبختی را نمی چشم

کاش فردای به دنیا آمدنم می مردم

نه!

کاش اصلآ به دنیا نمی آمدم

قلبم درد می کند

نه!

قلبم درد می کشد

کاش فردا بمیرم !....

+ نوشته شده در 2008/4/11ساعت 1:5 توسط بانوی سربی |

با منطق رویا

در آغوش من خفته ای

خدا می آید و می گوید: داری چه کار می کنی؟

می خندم و می گویم :

"دیدی باز نفهمیدی که ما دو نفریم؟ "

اگر صبح زودتر از من بیدار شدی، ببوسم

اما اگر من زودتر بیدار شدم

بر سینه ات منتظر همان بوسه میمیرم......

+ نوشته شده در 2008/4/3ساعت 0:16 توسط بانوی سربی |

سال نو مبارک

لحظه هاتون شاد

عشقتون آتشین

زندگیتون بهاری

+ نوشته شده در 2008/3/20ساعت 1:56 توسط بانوی سربی |

اینجا حریم من است

حریم قلب کوچکم !

قفس تنهایی من

و حرفهای نگفته ام ...

من در این قفس به معنای عشق رسیده ام

و درین سکوت اشک ریخته ام

و به تنهایی خویش اعتراف می کنم !

کسی دلش برایم نسوزد

من این قفس را دوست دارم و تنهایی ام را !...

و حالا این بزرگترین سرمایه ی من است

که عشق را در این قفس به تماشا نشسته ام ........

+ نوشته شده در 2008/2/29ساعت 1:38 توسط بانوی سربی |